آموزش زبان در خواب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
زمان ثبت : شنبه 18 خرداد ماه سال 1387 در ساعت 6:54 PM
نویسنده : ریحان
عنوان : یادمان

(نور )

               ( توبه )

                                 (مومنون )

*ان الله لسمیع علیم.

                               (انفال)

اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب        که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق

 

*بر ان سرم که ننوشم می و گنه نکنم 

                                                   اگر موافق تدبیر من شود تقدیر

همین

 

 



زمان ثبت : جمعه 17 خرداد ماه سال 1387 در ساعت 9:51 PM
نویسنده : ریحان
عنوان :

فکر کن...ادم  خیال کند این همان است که در رویا یک بار نه هزار بار تجربه اش کرده و حالا نه انقدر  واقعی ولی خوب ... قلقلکش بیاید که بگذار این بار از نگاه رفیقمان ببینیم اخرش چه میشود 

و نهیب پشت نهیب که باید تجربه هااا را تجربه کرد و غرق در ماجرااااا ...... یک آن.......برق برود

 ان وقت است که دلت میخواهد زمین و زمان را بهم برسانی و این حس کنجکاوی خود بیدار کرده را ارضا کنی !!!

اماااا دریغ ......باورت میشود که هر کس قهرمان قصه ی خودشست با پایان های بی نظیر که هرگز تکرار نمیشوند ....هرگز....گیرم که فهمیدی

 

*یا اصلا فکر کن ادم مدتهای مدید منتظر یک میل بسیار بسیار بسیار مهم باشد ...از ان میل هااا  که اخر دستگیرت میکند چه کاره ای و چه باید بکنی ... بعد پی این رفت امدهااا آن هم با هزار بدبختی عصر جمعه چشمت به جمال میل باکس تزئیین شده با یک عدد گل زرد و سرخ بیفتد در حال ذوق مرگی دل تو دلت نباشد که اخر میشود بشود ایاااااااا؟؟؟که بعد از گذراندن هفت خان رستم میرسی به یک عدد میل با نون اضافه ......از هر چه ذوق مرگیست سیر میشوی دیگر

این جاست که با لب و لوچه ی اویزان یاد امتحان درس نخوانده و دل گندگی های چند ماه اخیر از همه ی زندگی سیرت میکند

 

*این موقع هااا بود من بودم و یک کل شکل گرفته که کمی بعد تر از ناچاریم به جزءش رضایت دادم و عجیب که تو هم ...بعد همه چیز شد این ..............

 

*ادم خوب بود هر وقت میخواست پرنده میشد ...قد اینجا تا حرم

بعد مثل همیشه ام

 راه کج میکردم از همه ی اضطراب هااا..........

به رواق حضرت خدیجه که میرسیدم کز میکردم ان کنج  همیشگی و من بودم و تو ...و چقدر خوب است ادم همیشه اش گوش شنوایی باشد ..... یک چیزهایی را فقط میتوان به تو گفت ...فقط

بعد میان غوغاهای دلت  یاد چیزهایی کنی ...... راه بیفتی میان ازدحام زائریین تکیه ات به در باشد و نگاهت به ایینه هااا و از دلت بگذرانی ....از کدوم ستاره میبینی منو ....بعد سیل جمعیت ببردت به ته نیاااااااز

پ ن : فرصت رفته حسرت به ارمغان میاورد .........بی لیاقتی شاخ و دم ندارد ...دارد ؟؟؟؟؟؟

پ ن:قرار بود این روزهاا هزینه ی چیزی باشد که نشد ...پس انداز کدام خواسته ام بود ؟؟؟

وای به ان روز که من بخواهم و تو نخواهی ...تو بخواهی و من نخواهم

*یکی یک جایی میگفت خدا انقدر هااا سرش شلوغ نیست که تو را نشنود ..........گمانم شمااااا هم...............من این را باور کردم

حسم میگوید ارامش پس این طوفان خیلی هم دور نیست ....شاید همین نزدیکی

 

یا نور دیده ی رسول .