وداعی در میان نیست که این .......
که این اغاز سلام است ....
روحش شاد
"این جور میگویم گوش کن :جانت بی بلا ...دلت عاشق ...سرت پر باد ...سری که به ثریا میرسد ....احتیاط ...بدخواه داری و چند سفر در پیش ...دریا و زمین و هوا زیر پایت ....از کنار کوچه ای گذشته ای چشمی در چشمت افتاده و پیچی در کله ات ...درمان درد داری عنایتی کن تا بگویمت ...."
( کولی کنار اتش )
گونیا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش
من همی کردم دعا و صبح صادق میدمید
.......
این لطایف کز لب لعل تو من گفتم که گفت
وین تطاول کز سر زلفت تو من دیدم که دید
عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق
گوشه گیران را ز اسایش طمع باید برید
*تهران در شب جمعه شب .. ادمااا دارن از غمگین ترین لحظه هاشون میگن .... مجری عجیب اصرار داره ثابت کنه ...برادر من خواهر من
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد شمااا و ساقی بهم تازین و بنیادش بر اندازین
...........................بد جور تو ذوق میزنه ...گاهی
*نوستالژی صدا ....زنده یاد عبدالهی ...
تازه احساس میکنم که چشام بارونیه
پشت این پنجره ها داره بارون می باره.....
*آی نسیم سحری ...دربست ......تا خود .......
*تو این غبار بی کسی .....پر یادم ....یادم کن
همین
خداوندا اگر روزی بشر گردی.....ز حال ما خبر گردی......
پشیمان می شوی از قصه خلقت
از این بدعت
از این بودن
از این ماندن...
دکتر علی شریعتی
حسی به ستاره های رنگی میل باکس دارم ....ارادتی عجیب ....یک جورهاااییی خوشم میشود با دیدنشان ...
حالا با دیدن ارسالیت هق هقم بلند میشود ...و باید بترسم از این که نکند یکی ناگهان درب این تاریک خانه را بگشاید و صحه بگذارد بر تمام دیوانگی های انکار شده ام....
که نمیدانی چه کردی با من .....که میکشانیم به مهمانی ....که چندین و چند شب ...که ........که از همهی دیروز همین بس که یادم میافتد نشد ...نخواست .....بی سلام ماندم .....لج کردم ....امساله بی صدا بودم ...بی صداااا ...میفهمی ........و حالا با خواندن سطر های انتهااایی دلم بخواهد .....که گیر کنم میان شروع دیروزت تا اتمااام قرار هر شبه تان ...که ...
که من ........
که امشبه خواجه این را بخواهد ....
بر آی افتاب صبح امید که در دستش اسیرم
...
که گواهش را این بداند ...
به بوی مژده ی وصل تو تا سحر شب دوش به راه باد نهادم چراغ روشن چشم
چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم ...
کشف بزرگی بود... این که حرف هایم با تو تمااام شده است...تمااام که نه ...
انگااار یاد گرفته ام سکوت کنم ...مثل تو ....این را از چشماانی که هرگز تر نشد و دلی هرگز نلرزید دانستم ..از تردیدی که نهیب میداد ...از ریحااانی که مات مانده بود و ثانیه شماری میکرد برای لحظه ی خداحافظی ...از دل دل کردن ها برای گفتن یا نگفتن ...از تماااام بی اعتمادی که ثانیه های بودنمان را رقم میزد ...از همه ی این هااا ....یادم باشد دیشب را در تقویم عمرم شطرنجی کنم که نبینم که نخوانم که ...یادم بماااند تجربه ی گرانی بود ....گران
دستم را گرفته ای و میکشانیم به منجلاب بودن ...من که هر شب به سراغ حافظ میروم دیگر که را باید ببینم تااااباور کنی این را نمیخواهم ...
*این قرارماان بود ..یک قرار خوشایند نانوشته برای من ....حالا همهی گریه هااایم را خواب میکنم ...بی شعر بی ترانه ...بی قصه ....برای چشم هااای ورم کرده ام توجیه میسازم ...باورت میشود ...این همان ریحااان نیمه شب التماس هاست ....ریحااان دست به دامن او و او و او
یک چیز این معادله کم شده دیگر تقلایی برای حلش نیست ...
حالا قرارچیز دیگریست .....ان قدر میروم ...میروم ..میروم ..تا ..فقط کافیست حس کنم....میدانی که ....بعد دست میکشم از رفتن ....رام میشوم ...رام
به فریاد دلم رس
*نیست ارامم هنوز ...یا راضیم کن یا یک جور هااای حالیم که باید راضی باشم راضی شوم ...
به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم
*این جااا با همه ی دور بودنش برایم دوست داشتنیست حکم گوشه ایست برای همهی هق هقه های بی صدااااا ....حیف که واژه هایم تنگ اند ...
*گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب ...ولی عجیب دل به همین راه غریب و صاحب غریب ترش گره زدم ....
یااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.......
هووووم .... فکر کن یک جورهااایی امروز حوس کرده باشی کاش شکیبایی بود و مادر برایت میخواند و تو کیف میکردی ...و درست موقع خوابیدن از سر تنهااا یی میان شبکه گردی شبانه چشمت بیفتد به قیافه ی جناب استاد با ان صدای پر کرشمه ی خمار که دارد فریاد میکند ...ماااادر من
دلت قنج میرود و شاد میشوی و صد البته امیدوااااار که هنوز یک جاهایی پژواک صدایت میرسد به این کائنات همیشه.......!!!!!! با یک محاسبه سر انگشتی و دو دو تا چهار تای ساده کاشف به عمل میاید برایت که همین کائنات همیشه ...!!!!.امشبه را دست به دست هم داده اند که یک جورهایی حالیت کنند که ......
آری
زندگی اب تنی در حوض چه ی اکنون است .......
ای غافل بی خرد بی جنبه
به همین سادگی و به همین خوشمزگی برایم خاطره ات خاطره شد .......
بی تو در کلبه گدایی خویش رنجهایی کشیده ام که مپرس
حالا گیرم که چند ثانیه ای هم متنبه شده باشم .......
زان باده که در میکده عشق فروشند ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
الوعده وفااااااااااااااااااااااااااااااااااا
*رفیق میدونی چیه تا میام و بگم واژه هاااااا میماسن دست و دلم به نوشتن نمیره ..باور کن.......حنام رنگی نداره ......
این و داشته باش تا بعدی و ....
تا نگردی اشنا زین پرده رمزی نشنوی گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
میفهمی ........
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید زانکه انجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
.............چشم و گوش
از تمام رمز و رازهای عشق
جز همین سه حرف
جز همین سه حرف ساده میان تهی
چیز دیگری سرم نمیشود
من سرم نمیشود
ولی ...
راستی
دلم
که میشود!